![]() |
![]() |
|
| " عسلی من " |
|
دیوار دیوار دیوار و دری که با نبض هر سر انگشتی بیگانه است تلفنی که صدایت را از یاد برده و سل فونی که هرگز زنگ نمی زند ساعتی که بهانه ای برای کوک شدن ندارد و مانیتوری که بوی درد می دهد تلویزیونی که حقارت انسانی ات را به رخت می کشد روزنامه ای که سرطان مرگ دارد و اخباری که سر زمین مادری ات را شلاق می زند
سلام دوستان خوبم... چیزی نزدیک به یکسال کنارتون بودم.روزای که تلخ بود و من غمگین... سالی که هیچوقت فراموشش نمیکنم..با یک دنیا خاطره و تجربه که البته هیچوقت دوباره تکرارشون نخواهم کرد. دوستان زیادی از کنارمون رفتن...نازنین عزیزی که کنارمون نیست... عاشق ، پویا و خاطره ، ملکه ی قصر زیبایی ، میناو.... خوشحالم که مرد چهارشنبه ها سلامتیشو به دست آورده آرزو میکنم که سالیان سال سلامت باشن و ما از ته مانده های جاودانشون لذت ببریم. خوشحالم که غنچه ی گلم دوباره برگشته و مینویسه . مهرنوش جان ، امید خان، آقا مهدی عزیز، ستایش جان از برگشتن شما هم خوشحالم. دعا میکنم عادل عزیزمونم که فکر میکنم الان توی بیمارستان هر چه زودتر سلامتیشو بدست بیاره... لیلای گلم ، دختر شب ، امیدوارم هر جا که هستی کنار خونواده ی کوچیک و جدیدت خوشبخت و سعادتمند باشی... بله..، دیگه وقت رفتنه ... کارای زیادی هست که باید انجام بدم. خیلی چیزا هست که باید اثباتشون کنم.سالهای پرکاری رو در پیش دارم .بعد از اتمام پایان نامه و یه استراحت کوتاه باید خودمو برای فوق لیسانس آماده کنم. سگ کوچولوی من حالا یکسال شده.حالاوقتی روی دو پا می ایسته میتونه دستاشو رو شونه هام میزاره...گاهی با هم بیرون میریم. ما باهم روزای خوبی رو گذروندیم توی سالی سخت . دیدن اون همیشه دلتنگیامو کم میکنه... از همه تون متشکرم. هیچ کدومتونو فراموش نمیکنم .با اینکه ندیدمتون اما از هر کدومتون تصوری دارم. از مسعود گلم. از سمانه ، ویدا ، ستار، آیدان ..ببخشید ..دیگه نام نمیبرم . میترسم کسی از قلم بیفته از همتون ممنونم... پری خانوم ، خانوم خانوما. آخرش نگفتی که کی هستی و چه کار مهمی داری.... دوستون دارم . همه تونو...فراموشتون نمیکنم. هیچکدومتونو... ممنون که تنهام نزاشتین ممنون به خاطر همه ی محبتاتون...موفق باشید...
خداحافظ همین حالا همین حالا که من تنهام خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام خداحافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید به یاد آسمونی که من و از چشم تو می دید اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده است نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده است خداحافظ به شرطی که نبندیم دل به رویا ها بدونی با تو و بی تو همینه رسم این دنیا خداحافظ همین حالا خداحافظ...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم دی 1385ساعت 18:53 توسط عسلی |
|
|
تو این شام مهتاب ، کنارم نشستی عجب شاخه گل وار ، بپایم شکستی قلم زد نگاهت به نقش آفرینی که صورتگری را نبود این چنینی پریزاد عشق و مهذا کشیدی خدا را به شور تماشا کشیدی تو دونسته بودی ، چه خوش باورم من شکفتی و گفتی ، از عشق پر پرم من تا گفتم کی هستی ؟ تو گفتی یه بیتاب تا گفتم دلت کو ؟ تو گفتی که دریاست قسم خوردی بر ماه ، که عاشقترینی توی جمع عاشق ، تو صادقترینی همون لحظه ابری رخ ماه و آشفت به خود گفتم ای وای....مبادا دروغ گفت گذشت روزگاری ، از اون لحظه ی ناب که معراج دل بود به درگاه مهتاب در این درگه عشق ، چه محتاج نشستم تو هر شام مهتاب ، بپایت شکستم تو از این شکستن خبر داری یا نه ؟؟؟ هنوز شور عشق و به سر داری یا نه؟؟؟ هنوزم تو شبهات اگه ماه و داری من اون ماه و دادم به تو یادگاری.. من اون ماه و دادم به تو یادگاری..
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم دی 1385ساعت 18:39 توسط عسلی |
|
|
آبان آمد... آبان با آب آمد... آبان رفت.. من آبان را دوست دارم. آبان به من آب می داد. همیشه! امسال آبان با ضیافت آب های شور و شیرین آمد... در سکوت... خداحافظ ماه خوب من... خداحافظ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 11:50 توسط عسلی |
|
|
محال نیست که بدانی به تردید مانده ای میان دو فاصله ریخته بر دو کلام کهنه " تولد و مرگ " مانده میان راه ها به طلسم معجزات و مکرر تقلید نمناکی خاک و بی انتهایی کهکشان شب را رها کن و به همین کلام بی درنگ قناعت که زمان می گذرد و به سودای اشک تنها فاصله ای را پر کرده از هول سادگی تولد و تاریکی آخر مرگ سخن به تیره خو کرده و مجال بی حاصلی روز نفسی مانده برخیز خواستی نجوا کن بی جبر طریقت راه همان ساده کلام اعجاز به روشنی |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 12:13 توسط عسلی |
|
|
باز باران بی ترانه باز باران با تمام بی کسی های شبانه می خورد برمرد تنها می چکد بر فرش خانه باز می آید صدای چک چک غم...
سلام به تمام دوستان خوبم: امروز اول آبانه و من ميخام اومدن دومين ماه فصل قشنگ پاييز رو به همگي خصوصا به متولدين اين ماه تبريك بگم....دقيقا نميدونم كدوم يكي از دوستام متولد اين ماه هستن پس لطف كنيد اسمتونو با روز تولدتون رو برام بزاريد تا توي اين پست قرار بگيريد دوستاي گلم : " تولدتون مبارك " وحيد...1 آبان...ازوبلاگ " عشق "... شادمهر...2آبان...از وبلاگ" گریه های آتشین "... حسین...4 آبان...از وبلاگ "ناگفته های مدفون 2 "... باران...11 آبان...از وبلاگ "همه ی ما وارثیم وارث عذاب عشق "... تربچه...11 آبان...از وبلاگ " نوشته های تربچه"... رها...14 آبان...از وبلاگ "ستاره شو " سولماز...19 آبان...از وبلاگ " همیشه غایب من "... شقایق...19 آبان...از وبلاگ " به سادگی "... امیر...22 آبان...از وبلاگ " گریه های امپراتور "... سارا...25 آبان...از وبلاگ " نوستراداموس "... مریم...25 آبان...از وبلاگ " پاییزان "... پرستو...28 آبان... استاد آیدان از وبلاگ "NIGHT DAUGHTER "... عسلی...28 آبان...( خودم ) عبد عاصمی...29 آبان...از وبلاگ "بیقرار نامه "...
خصوصيات زنان متولد آبان : زن متولد آبان زني است رازدار ، طناز ، حسود ، انتقامجو ، جاه طلب ، مشكل پسند و گرم و صميمي . او بسيار مغرور و با اعتماد به نفس است اما همواره از اينكه چرا مرد به دنيا نيامده رنج مي برد ، البته او بين خود و مردان تفاوتي احساس نمي كند و به نظر او زنها از لحاظ قدرت روحي چيزي از مردها كم ندارند. زن متولد آبانماه به گونه اي شگفت نترس و رازدار است. برخلاف اكثر زنها كه از اين دو صفت به شدت بي بهره اند. او نيز چون مرد متولد آبان دوستان خود را از طبقات برتر اجتماع انتخاب مي كند و هر چند وقت يكبار آنها را الك مي كند بعضي ها را كنار گذاشته و بعضي ها را نگه مي دارد. زن آبان ماهي چنانچه كاري را درست تشخيص دهد آنرا انجام مي دهد حتي اگر برخلاف قانون و يا عرف باشد و نيز از ديگران انتظار دارد كه اين عمل او را بپذيرند. صبر ايوب كه مي گويند همان صبر زن آبان است ، بويژه اگر پاي عشق در ميان باشد. واقعا صبر و تحمل او مثال زدني است . او براي پول اهميت زيادي قائل است چه در جمع كردن و چه در خرج نمودن آن. دختر متولد آبان همواره در جستجوي مردي كامل ، شجاع ، جاه طلب و فوق العاده است و به همين جهت همسران زنان متولد آبان لااقل يك ويژگي برجسته و نمايان دارند كه آنها را بر ساير مردان برتري مي دهد. او پس از ازدواج سعي مي كند كه خانه دار باقي بماند. او به خانه و زندگي خود عشق ورزيده ، همواره خانه اش تميز بوده و غذايش هميشه سر ساعت حاضر است و هر چند ماه يكبار خانه تكاني مي كند چون از پيدا شدن وسايل فراموش شده در گوشه و كنار خانه بي نهايت خرسند مي شود. هوش سرشار زن آبان ماهي باعث ميشود تا اغلب به افكار طرف مقابلش پي ببرد پس چنانچه همسر شما متولد آبان است همواره سعي كنيد با او صادق باشيد چرا كه از دوروي بسيار بيزار است و چنانچه درباره ي شما چنين تشخيص بدهد آنگاه واي به حالتان . او در مقابل ديگران چنان از شوهرش حمايت و دفاع مي كند كه يك مادر از فرزندش ، به گونه اي كه هرگز كسي اجازه ي تعرض به شوهر او را به خود نخواهد داد. از ديگر ويژگي هاي زن آباني لجبازي است به اين صورت كه هر خطاي شما را دو يا سه بار تلافي مي كند. زن متولد آبان در هرز نرفتن و شكوفا شدن استعدادهاي فرزندانش بسيار مي كوشد و دائما آنان را راهنمايي مي كند و گذشت فراواني نسبت به خطاهاي ايشان از خود نشان مي دهد و نسبت به كساني كه تهديدي براي شادي و آزادي فرزندانش تلقي شوند بسيار بي رحم و اتقامجو است...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 12:51 توسط عسلی |
|
|
روزهای ماندنی گذشته... شبهای بی مهتاب مانده... کوچه ها صدای پاهای آشنا را تکرار نمی کنند... ساعت ها تند می دوند... و ذهن فاتح من... بالاخره به زانو در آمده... سیاهی فراگیر... صداها مبهم... و قلب ساده من...دیر گاهی ست که لال شده... کنارت بودم ، رفتم ، گریه کردی... نگاهت کردم، گریه کردی... خیره شدم ، هق هق کردی... ماندم ، نبودم ،دیوانه شدی... امشب تمام خاطراتمان را تا صبح مرور میکنم... نمیدانم چرا تمام نمیشود...!! آرزوهامان را خاک خواهم کرد... دلم تنگ است دلم برای تو تنگ است و برای بازی های کودکانه... کلاغ پر... پژمان پر... عسل پر... 7 سال عشق پر... خوشبختی ( ات ) پر... و باز مثل همیشه تو تا انتها میروی و خودت تمام میشوی... حماقتت راکه داری... +دختری که دوستش نداری... دلم برای کسی تنگ است دلم برای کسی تنگ است رفت ...... و پایان داد کسی .... کسی که من هميشه دلم برايش تنگ می شود امشب شب توست عزیزم عروسی ات مبارک...
پ ن : لطفا این باخت را هم به باختهایت اضافه کن...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 12:29 توسط عسلی |
|
|
"حلقه ی گرانبها "
روزی دزدی بی چیز به خانه ی یکی از مردان مقدس وارد شد. صاحب خانه متوجه آمدن دزد شد ، اما وقتی فهمید که او و خانواده اش چندین روز است که گرسنه هستند و آن مرد واقعا فقیر است ، به او گفت :" در آن کشو یک حلقه ی گران بها وجود دارد که از آن همسر من است . آن را بردار و پیش از آنکه او سر برسد ، برو .امیدوارم که رحمت خدا شامل حال تو شود ! " دزد نمیتوانست آنچه را با گوش خود می شنید ، باور کند. او پس از آنکه چشمانش را مالید و مطمئن شد که بیدار است به سوی کشو رفت ، حلقه را برداشت و بی آن که وقت را تلف کند ناپدید شد. به زودی خانم خانه سر رسید و متوجه گم شدن حلقه ی بسیار محبوب خود شد. آنگاه در حالی که به شدت می گریست ، فریاد کنان به همسرش گفت : " حلقه ی پنج هزار دلاری من دزدیده شده است ! " مرد پارسا با تعحب گفت : " اما من نمی دانستم که آن حلقه این قدر می ارزد !" سپس با سرعت در حالی که فریاد می کشید ، در پی آن مرد دوید . دزد نیز به گمان آن که صاحب خانه از بخشش خود پشیمان شده است ، سریع تر دوید که در چنگ او گرفتار نشود. سرانجام مرد مقدس نفس نفس زنان به دزد رسید ، پیراهن او را گرفت و گفت : " برادر ، من باید می آمدم تا به تو بگویم حلقه ای که برداشتی بیش از پنج هزار دلار ارزش دارد ، مبادا آن را ارزان بفروشی ! " چشمان مرد بی چیز با شنیدن این سخنان مالامال از اشک شد . او ناگهان خود را رویاروی تجربه ی جدیدی یافت.عشقی که پیش از آن هرگز نظیرش را ندیده بود. همان عشقی که خداوند به تمامی بندگانش نثار می کند.مهر ورزیدن به همنوعان به مفهوم زندگی کردن و حتی اگر لازم باشد مردن در راه آنهاست . چنین زندگی عاشقانه ای روز به روز وسعت و گسترش بیشتری می یابد و به " قصه ی عشق " ماندگاری تبدیل می شود که شگفت انگیزتر از رویاها و پر بارتر از رمان های عشقی خواهد بود.
" دوستت دارم ! "
مرد جوانی از واسوانی عارف و فیلسوف بزرگ هند پرسید: " شنیده ام شما به مردم تاکید می کنید که بارها و بارها به خدا بگویند ، دوستت دارم ! دوستت دارم ! دوستت دارم ! فکر نمی کنید که خدا از شنیدن این جملات تکراری خسته می شود ؟ "
واسوانی به او گفت : " همین امروز چند بار به دوست دخترت گفته ای که او را دوست داری ؟ " پاسخ داد :" خیلی " بار دیگر پرسید : " و دیروز چند بار به او گفتی ؟ " جواب داد : " چندین و چند بار . " افزود : " و روز پیش از آن ؟ " تاکید کرد : " چندین دفعه ! " واسوانی به آن جواب گفت : " آیا او از این که این جملات تکراری را بارها و بارها شنیده ، خسته نشده است ؟ " جوان با اشتیاق گفت : " نه ، هر بار که این جمله را به او می گویم ، از شنیدن آن خوشحال می شود . " واسوانی با ملایمت به او گفت : " تو خود پاسخ سوالت را دادی ! "
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 10:53 توسط عسلی |
|
|
عجب صبری خدا دارد...! اگر من جای او بودم ، نه طاعت میپذیرفتم نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده ، پاره پاره در کف زاهد نمایان سجده ی صد دانه میکردم.
عجب صبری خدا دارد...! اگر من جای او بودم ، به خاطر تنها یکی مجنون صحراگرد بی سامان هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو آواره و ویرانه میکردم.
عجب صبری خدا دارد...! اگر من جای او بودم ، به عرش کبریایی با همه صبر خدایی تا که میدیدم نا بجایی ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد گردش این چرخ را وارونه میکردم.
عجب صبری خدا دارد...! اگر من جای او بودم ، که میدیدم شوق عارف و عامی ز برق فتنه ی این ملک عالم سوز مردم کش به جز اندیشه ی مهر و وفا معدوم هر فکری در این دنیای پر افسانه میکردم.
عجب صبری خدا دارد...! چرا من جای او باشم ؟ همان بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد وگر من جای او بودم یک نفس کی عادلانه سازشی با عاقل و فرزانه میکردم...؟! عجب صبری خدا دارد...! عجب صبری خدا دارد...!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 22:9 توسط عسلی |
|
|
به دلیل نقض مکرر قانون اساسی و بحران اقتصادی در 8 سال دولت اصلاحات
کمیسیون اصل 90 خاتمی را مقصر شناخت . انبارلویی : گزارش می دهد که 6 میلیارد دلار وارد خزانه نشده که این یک قلم کوچک است ، در حالی که اگر همه ی درآمد ها را محاسبه می کردند و هزینه ها هم با محاسبه صحیح انجام می شد ما اصلا کسری بودجه نداشتیم و وقتی بودجه کسری نداشت ، تورم این گونه نمی شد و حداقل یکی از دلایل تورم که کسری بودجه است از بین می رفت . این جملات تیتر درشت یکی از هفته نامه های کشورمونه که در مورخه ی چهارشنبه 31 خرداد 1385 به چاپ رسیده ، اما از اونجا که خیلی چیزا توی روزنامه ها و هفته نامه های این مملکت چاپ نمیشه ادامه ی این داستان هر چند تکراری رو از زبان من بشنوید: " اینجا شلوغه ، مثل همیشه گاهی اوقات برای یه مشاوره کوچیک باید از ماهها قبل وقت گرفت. کنارم خانومی نشسته که به نظر نمیاد بیشتر از 34_33 سال داشته باشه ،اما ...... دونه دونه های اشکش یکی یکی پایین میفتن .چرا اینقده بی تابی میکنه این زن؟؟ دستمالی رو از توی کیفم بیرون میارم. " اشکاتونو پاک کنید خانوم همه چی درست میشه. بیشتر این آقایون اساتیدمون هستن و بیشتر از اون چیزی که فکرشو کنید به کارشون واردن. " چیزی از اشکاش کم نمیشه نگاهی بهم میکنه و سرش رو به نشانه ی منفی به طرفین تکون میده چقدر ساده دلم من... بالاخره تایم مشاوره ی قبلی تموم میشه و در اتاق استاد باز میشه .سلام و علیکی با استاد میکنم و کارمو تحویل میدم. استاد ببخشید یه سوالی برام پیش اومده که..... استاد : " خانوم کار شما که جایی برای این حرفا نداره .مثل همیشه نمره ی...." حرفشو قطع میکنم و میگم : " نه استاد منظورم این نبود. در مورد این خانوم.....خیلی کنجکاوم بدونم چرا اینهمه بیقراری میکنه؟؟؟ ..................." پسر 12 ساله ی ایشون.............................................. ............؟؟ .... ................... توی تاکسی نشستم . تمام ذهنم درگیر سوالای امتحانیه. مسخرس این آزمون اصلا روایی نداشت ، بیشتر به درد سنجش حافظه (ی عددی )میخورد تا معلومات...!! دو تا از بچه های دانشگاه کنارم نشستن. صداشون ماشینو برداشته. ...................................... ................................. اونیکی به دوستش میگه چیکار کردی افتادی؟؟؟ دوستش میگه زده بودم که تا صبح بشینم ، ........تا خود صبح خوابیدم. ......................... ......... ............................... ............. حالم از خودم و دنیایی که توش زندگی میکنم به هم میخوره. حتی دلم نخواست یه لحظه چشمم به ریخت نحسشون بیفته. البته چیز جدیدی هم نبود. امثال اینا زیاده ، انقده دیدیم که شاید دیگه کمتر تحت تاثیر قرار میگیریم. میدونید چرا ؟؟ خوب معلومه چون ما 8 سال پیش در دولت اصلاحات آزاد شدیم و 8سال قبلش هم کلنگهای سازندگی زده شد ، فقط نمیدونم چرا هیچی ساخته نشد....!!حالا وقتی بعضی از مهندسین مملکتمون میخان یه نقشه بکشن انقده به این سقف بالا سرشون نگا میکنن که انگار قراره امدادای غیبی از آسمون بیفتن پایین و به داد این جناب برسن ، نه نه نه ، اشتباه نکنید نه این که سر کلاس نمیومدن. خدا نکنه ،بودن اما زیر گوش خانوم خانومای کلاس " بی تو مهتاب شبی..." میخوندن. بعضی رزیدنتای نازنینمون که بدون کتاب فلج اند!! آخه اون موقه که استاد داشت تشریح میکردن اینا خوشگل خانوم کلاسو تشریح میکردن.... ای بابا .حالا مگه چی شده ، خوب آزادیم دیگه...!!!! دادگاهامون شلوغ شد. طلاقامون بیشتر.... حاشیه ی دانشگامون بیشتر از خودش شد.... تا حالا شده تو خیابون برای چند لحظه پشت سر(بعضی ، نه ببخشید بیشتر) دخترایی که تازه چهرهاشون میخاد یه خورده از حالت بچگی در بیاد راه برید که بدونید چطور تجربیات زننده شونو به هم منتقل میکنن؟؟ کسی هست که بهم بگه به بهاره کوچولوی یکساله به چه جرمی تجاوز شد؟؟؟ چون زیادی پاک بود یا اینکه نمیتونست از خودش دفاع کنه؟؟؟ برای پسر 12 ساله ی اغفال شده ی اون خانوم چیکار میشه کرد؟؟؟ وقتی که یه انگل سی دی اونو با یه دختر 18 ساله همه جا پخش میکنه، اونم درست توی سنی که هنوز باید همه ی هم و غمش درس باشه. یکی به من بگه بیجه از کجا سبز شد؟؟مگه نه این که اون یه پسرآروم و باهوش بود که تمام قتلها رو با ظریفترین جزئیات به یاد داشت..!! مشاوره برای روح له شده ی این بچه چیکار میتونه بکنه؟؟ صفحه ی حوادث رو نخونده از حفظیم.این همه قتل... این همه باند...این همه تجاوز... یه زمانی یه خفاش شب داشتیم حالا هزارتا... چقدر حرمت ریخته شد که امروز مادرانی رو میبینیم که به خاطر یه مرد دیگه ، روی همه چیز پا میزارن و پاره ی تنشونو (که اونا رو با هم دیده )شکنجه میکنن؟؟ چطور میشه که توی دانشگاه یه کپسول حشیش رو میزارن تو دست ما و میرن...؟؟ چرا یه دفعه آمار اعتیاد دخترامون بالا رفت.؟؟ دوستی میگفت توی فلان سال 14 درصد رشد ازدواج داشتیم و 13 درصد طلاق.(اون یک درصدم برای اونایی که به خاطر بچه هاشون میسوزن و میسازن و یا اونایی که به واسطه ی محدودیتهای محل زندگیش. نمیخان عنوان یه زن مطلقه رو داشته باشن.) اینا اون چیزیه که آزادی وعده داده شده برامون به ارمغان آورد...!!! آزادی که از دانشگاهامون شروع شد و حالا همه ی ابعاد زندگیمون رو به گند کشیده... حالا دیگه صدای همه ی قشرها توی همین تهران خودمون دراومده.حالا دیگه نمیشه جلوشو گرفت. دیدید بعضی از این برخوردها رو تو خیابون؟ وقتی بهشون میگن خانوم مسئله پوشش شمادیگه شخصی نیست شما دارید به حریم عاطفی چند تا جوون تجاوز میکنید، دیدید چطوری طرف رو میشورن و میزارن کنار...!! حالا دیگه جوونامون کمتر ازدواج میکنن . اصلا دیگه چه نیازی دارن که ازدواج کنن؟؟ چرا پسرامون باید این همه هزینه رو متحمل شن و دست آخرهم با کسی ازدواج کنن که معلوم نیست کجاها بوده و اصلا صلاحیت مادری برای بچه شون رو داره یا نه ؟؟ خانواده های دخترخانوما هم که باید دوره بیفتن و تعداد خانومای ص.... خواستگارو کشف کنن... چقدر خیانت زیاد شد بینمون ، چقدر سست شد بنیان خانوادهامون. دیگه بین خیلی از زوجهای جوونمون پیوند مقدس ازدواج خیلی هم محکم نیست...!! حالا دیگه کم نیستن خانوادهایی که از خیانت همسرانشون مطلعند امابه خاطر بچه هاشون هستند و کنار هم زندگی میکنند. " ما گول خوردیم . کلنگهای بی پایان سردار سازندگی روی تنمون موند و به هیچی رسیدیم. بگذریم ازفیلم های پر سوز و گداز انتخاباتی ایشون که باهاش رای گدایی کردن و گنجینه های این مملکت که به دست ...شون به تاراج رفت... ما تحت عنوان شیرین آزادی خیلی چیزها رو از دست دادیم ما سرگرم شدیم با چیزای کوچیکی که امروز مشکلات بزرگی رو برامون به بار آورده .ما سرگرم شدیم تا تیترایی مثل تیتر این روزنامه به بوجود بیان . حالا دولت جدید ما باید حداقل 8 سال دیگه با تمام نیرو کار کنه تا تازه 8 سال دیگه اون جایی وایسیم که باید امروز می ایستادیم. البته به شرط اینکه تبلیغات ضد آقایونی که این وضع جیباشونو خلوت کرده بزاره....!!"
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 20:59 توسط عسلی |
|
|
شیطان از کار خود دست می کشد...!
به روایت افسانه ها روزی شیطان همه جا جار زد که قصد دارد از کار خود دست بکشد و وسایلش را با تخفیف مناسب به فروش بگذارد.او ابزارهای خود را به شکل چشمگیری به نمایش گذاشت. این وسایل شامل خودپرستی ، شهوت ، نفرت ، خشم ، آز ، حسادت ، قدرت طلبی و دیگر شرارت ها بود. ولی در میان آنها یکی که بسیار کهنه و مستعمل به نظر می رسید ، بهای گرانی داشت و شیطان حاضر نبود آن را ارزان بفروشد. کسی از او پرسید : " این وسیله چیست ؟ " شیطان پاسخ داد : " این نومیدی و افسردگی . " آن مرد با حیرت گفت : " چرا این قدر گران است ؟ " شیطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد : " چون این موثرترین وسیله ی من است . هر گاه سایر ابزارم بی اثر می شوند ، فقط با این وسیله می توانم در قلب انسان رخنه کنم و کارم را به انجام برسانم . اگر فقط موفق شوم کسی را به احساس نومیدی ، دلسردی و اندوه وادارم ، می توانم با او هر آنچه می خواهم بکنم . من این وسیله را در مورد تمامی انسان ها به کار برده ام ، به همین دلیل اینقدر کهنه است . راست گفته اند که شیطان دو ترفند اساسی دارد که یکی از آنها نومید کردن ماست .به این طریق دست کم مدتی نمی توانیم برای دیگران خدمتی انجام دهیم و مفید باشیم . ترفند شیطانی دیگر تردید افکندن در وجود ماست ، تا رشته ی ایمانمان که ما را به خدا متصل میکند ، گسسته شود ...
آیا خدا مرده است ؟؟
مردی از مردان خدا با دشواری ها و رنج های بسیار روبرو بود.روزی همسر او متوجه شد که شوهرش غرق در اندوه و ناامیدی ست . او زن بادرایتی بود که به مشیت الهی ایمان داشت . بنابراین با دیدن یاس شوهر لباس سیاه پوشید و در برابر او ایستاد . مرد پرسید : " چرا سیاه پوشیده ای ؟ " همسرش به آرامی جواب داد : " نمیدانی که او مرده است ؟ " مرد پرسید : " چه کسی مرده است ؟ " همسرش گفت : " خدا " مرد خدا با حیرت پرسید : " چگونه می توانی چنین حرفی را بر زبان بیاوری ؟! چطور ممکن است خدا بمیرد ؟! " همسرش جواب داد : " اگر خدا نمرده است ، پس چرا تو این قدر غمگین و ناامیدی ؟ " مرد خدا متوجه اشتباه خود شد ، لبخندی بر لبانش نشست و گفت : "بله، ناامیدی کار شیطان است ! "
ادیسون از نو آغاز می کند....
در سال 1914 توماس ادیسون تجهیزاتی به ارزش دو میلیون دلار و همچنین مدارک سال ها تحقیق و مطالعات خود را در حادثه ی آتش سوزی آزمایشگاهش از دست داد. چارلز پسر ادیسون ، پس از باخبر شدن از این رویداد پدرش را در حالی یافت که کنار آتش ایستاده و باد زمستانی موهای سپیدش را پریشان کرده بود.قلب چارلز از دیدن پدر سالخورده اش در چنین وضعیتی ، به درد آمد. ادیسون با دیدن پسرش فریاد زد : " مادرت کجاست ؟ او را به اینجا بیاور ! بگو که هرگز چنین آتش بازی ای را در عمرش نخواهد دید ! " صبح روز بعد ادیسون شصت و هفت ساله در حالی که میان خاکستر امیدها و رویاهایش قدم می زد ، گفت : " در هر فاجعه ، ارزش عظیمی نهفته است . فاجعه ، تمامی اشتباهات ما را می سوزاند. خدا را شکر ! می توانیم از نو شروع کنیم . "
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 9:41 توسط عسلی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
نوشته ها وننوشته هایم برای تو......
بگو که گل نفرستت کسی به خانه ی من که عطر یاد تو پر کرده آشیانه ی من تو چلچراغ سعادت فروز بخت منی به جای ماه تو پرتو فشان به خانه ی من به شوق روی تو من زنده ام خدا داند برای زیستن اینک تویی بهانه ی من |
| نوشته های پیشین |
|
دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 |
|
RSS
|