تبليغاتX
" تنهاترین متولد آبان ماه "
" عسلی من "

 

 

 

 

یه خونه ی سپید ، آدمایی با موهای سپید ،با دلایی سپید......

انگار خدا یه سری از فرشته هاشو رو زمین جا گذاشته."به خانه ی سالمندان یاس سفید خوش اومدید...این مرکز در سال هزارو سیصدو......با هزینه ی......ساختمون دو طبقه داره......طبقه بالا آقایون ،طبقه پایین.......".این جملات رو مسئول مرکز میگه و اطلاعات مختصری درباره ی مرکز میده.اما من چیزی نمیشنوم تمام حواسم به فرشته هایی که با سر و صدای ما یکی یکی از اتاقها بیرون میان .کم کم به تعدادشون اضافه میشه. پرستارا یکی یکی در اتاقها رو میزنن.....حالا دیگه تقریبا همه هستند همه پدر بزرگها وهمه مادر بزرگها...

 

مسئول مرکز ما رو معرفی میکنه:"این خانومها دانشجوهای رشته روانشناسی هستند.اومدن بهتون سر بزنن.امیدوارم امروز برای همه تون روز خوب و به یادموندنی بشه.....روز بخیر....

به میون اونا میریم و شیرینی پخش میکنیم.چقدر مهربون ودوست داشتنی اند.همه با رویی گشاده و خنده هایی مهربون ازمون استقبال میکنن. خنده هایی که هر چند به تعداد چروکهای صورتشون اضافه میکنه .اما زیباست،خیلی زیبا..بچه ها گروه گروه میشن و سر صحبتو باز میکنن."اسم شما چیه؟....چن سالتون؟....چن تا بچه دارین؟...."این سوالها از چهار گوشه سالن شنیده میشه.چشمم به خانومی میفته که گوشه ی چشم چپش زخم شده .کمتر میخنده .انگار از حضور ما خوشحال نیست.خودشو از بین بچه ها بیرون میکشه وبیشتر گوشه ای کز میکنه.چند نفر دیگه هم متوجه میشن اما اونا هم مثه من به سراغش نمی رن. شاید اونا هم مثه من نمیخان مزاحمش بشن.بعدا فهمیدم (از طریق پرسش وپاسخی که در انتهای بازدید با مسئول مرکز داشتیم) علت زخم گوشه ی چشم این خانوم چیزی نیست جز دعوایی که معمولا هفته ای یکبار اتفاق میفته.البته به خاطر سوء ظنی که این خانوم نسبت به اطرافیانش داره واین دفعه طرف مقابل هم کوتاهی نکرده و یه یادگاری کوچولو هم ......

 

به طرف خانومی میرم که داره بهم لبخند میزنه. آذری زبانه،در حالی که ترکی حرف میزنه به هم می رسیم.بهش میگم نمیفهمم چی میگه.میگم ترکی بلد نیستم.ولی اون همچنان به حرفاش ادامه میده ولحظه بعد منو محکم به آغوش میکشه .وقتی رهام کرد چشماش اشکی بود. چشاش برق میزد.پیشونیمو بوسید ویه چیزایی گفت .نمیدونم دقیقا چی، اما میدونم که برامون دعا کرد.(خانومی هم که کمی ترکی بلد بود گفت داره براتون آرزوی خوشبختی وعاقبت به خیری میکنه.)

 

 

حالا نوبت موسیقیه. یکی از دوستام تارشو آورده .هرکسی اولین جایی رو که میبینه میشینه.همه سکوت میکنن تا صدا رو بهتر بشنون.قطعه که نواخته میشد ،یکی از خانومها بلند میشه و می رق...

همه دست میزنن. همه شادند.همه می خندن .چقدر کم توقع اند. چه قدر زود خوشحال میشن و چقدرتشنه ی توجه و محبت اند ولی افسوس که عزیزانشون هیچکدوم از اینا رو نفهمیدن.....

موسیقی که تموم شد.از مردی که خیلی پیره میخان برامون بخونه میگن بااین سن وسال صدای خوبی داره ،میخونه.یه آواز قدیمی:"وقتی شنیدم اومدی، خونه تکونی کردم......واسه دله دیوونه ام شیرین زبونی کردم.......گفتم پس از تو ای خدا......من اونو می پرستم..." میخونه وما دست میزنیم.یکی از دوستاش که میاد وسط .....اونقدر بامزه میرقصید که سالن پر از صدای خنده و هیاهو شده بود.خودشم میخندید.....

 

 

ظهر میشه.حالا موقع نهاره .بعضیا تو اتاقشون غذا میخورن .اتاقها!... وارد یکی از اونا میشم .بزرگه!

مال چهار تا خانومه که یکی شون فلجه.بعضی از چهره ها جدیداند. اونا تو جشن کوچیک ما نبودن.

خانومی که عینک ته استکانی به چشم داره گوشه این اتاق توی تختش نشسته وبه من که تو چارچوب در ایستادم نگاه میکنه.انگار با چشایی که حالا از پشت این عینک درشت شده منو صدا میکنه.لبخند میزنه.کنار تختش میشینم ."سلام مادر جون....خوبی ؟؟...چند سالته ..... اینجا راحت هستین؟؟....انگار نباید اینو میگفتم.غمگینه.خیلی غمگین.همش میگه حسن...نمیزارن حسن بیاد...گریه میکنه....

 

حسن؟؟ مادرجون حسن پسرته؟؟سری تکون میده به علامت بله.پرستار سینی غذاشو رو پاهاش میذاره و آروم طوری که کسی نشنو بهم میگه که حسن(پسر این خانوم) هیچوقت اینجا نیومده واز ما دور میشه."مادر جون میخای بهت غذا بدم؟؟"تشکر میکنه ولبخند میزنه.سرش پایینه انگار میخاد گریه کنه.قاشقو بین انگشتاش میزارم."بخور مادر جون.قاشوقو میگیره وهر دفعه که قاشقو پر میکنه که به دهن بزاره بفرمایی هم به من میگه ."نوش جان شمابفرمایید."اشکاش پایین میفتن .اشک میریزه وناهار میخوره.اشکاشو پاک میکنم."میاد مادر جون.میاد.حتما گرفتاره.کارش که سبک بشه حتما میاد."میاد؟ چی دارم میگم .اون نمیاد. چی باید بهش بگم؟حقیقتو؟کی میتونه این کارو بکنه. این آدما اینجا ،فقط به امید دیدن بچه هاشون زندگی میکنن! من نمیتونم بگم.نمیتونم.

 

اما این پیرزن تا کی باید چش به راه پسر ش بمونه .این افکار به سرعت از ذهنم میگذره. جملشو تکرار میکنه." نمیزارن منو ببینه..."حالا این اشکای منه که به پهنای صورت ریخته میشه."میاد مادر جون.بالاخره میبینیش."می گم و می بوسمش واز اتاق خارج میشم.از این که نتونستم خودمو کنترل کنم ناراحتم.کاش اشکای منو ندیده باشه....اون پیرزن بیچاره هنوز باور نکرده بود که پسرش رهاش کرده.فکر میکنه پسرش میاد اما این مسئولا هستن که نمیزارن این مادر رو پسر همدیگه رو ببینن.میرم که آبی به صورتم بزنم.اما.... اونجا....توی دستشوئی...یه خانوم وارد میشه.اما نه با پا....خودشو روی زمین میکشه و به من نگاه میکنه.اون فلجه وبدون اینکه به پرستار بگه از ویلچرش یایین اومده وبدن نیمه برهنشو روی زمین میکشه.دیگه نمیتونم بمونم.میزنم بیرون.توی محوطه جلوی ساختمون،اون بیرون روی اولین نیمکت یه پیرمردی نشسته . بهم لبخند میزنه .حالا آرومتر شدم. بهش سلام میکنم و کنارش میشینم.مشغول حرف زدن میشیم.چقدر خوشرو و مهربون.بعضی از دوستا هم که حال منو داشتن وارد محوطه شدن و به ما ملحق میشن.خوب که به چشا نگاه میکنم میبینم هر کدوم ،گوشه ای با دیدن صحنه ای کم وبیش تر شدن....پیرمرد میخاد باما عکس بندازه .کمی فشرده تر میشینیم تا همه توی عکس بیفتیم.دستشو دور گردنم میندازه. انگار یه عمره که منو میشناسه .شایدم شبیه نوه ای هستم که دلش میخاد دوباره ببینتش.....ازم قول میگیره که این عکسو براش بیارم.منم قول میدم....

 

بعد هم یه جلسه پرسش وپاسخ.که یه کمی تخصصی بود،اما:

 

جالبه بدونید به تازگی دو نفر از سالمندان این مرکز با هم ازدواج کردن.این یعنی که هنوز تو بعضی دلای ساکنان اینجا شور زندگی هست....

جالبه بدونید یه هنرمند داشتیم که با چند هزار قطعه چوبی ماکت  یکی از آثار باستانی کشورمونو ساخته بود وبا وجود خریدارای زیاد حاضر به فروش نبود.

واین که اونجا شنیدیم توی یه مرکز دیگه که اسمشو نمیارم.یکی از عزیزای سالمندمون توسط بچه هاش چندروز پشت دیوارای اون مرکز بدون آب وغذا رها شده بوده و وقتی این پدربزرگمونو پیدا کرده از فرط توجهی و رعایت نکردن بهداشت بوی تعفن میداده....اما خدارو شکر پیداش میکنن وبه موقع به دادش میرسن....

 

 

"خوب حالا موقع ناهار ماست . اما کی میتونه ناهار بخوره ........بفرمایید!!!!"

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 20:33  توسط عسلی | 

 

 

 

 

 

 دیشب باران آمد.

  آن مرد در باران آمد.

 آن مرد با اسب در باران آمد!

  آن مرد نان داشت.

 آن مرد انار داشت.

  آن مرد بادام داشت.

 آن مرد (بابای...!) بود؟؟؟

                               نه. حتما او نبود.

آن مرد آب داد.

آن مرد نان داد.

آن مرد انارداد.

آن مرد بادام داد.

                           

                          هرچه داشت داد، هستی اش را داد.

           جرعه ای شرافت !

                                 آن را کجا گم کرده بود (؟؟؟؟؟)

آن مرد آب دارد .

آن مرد نان دارد.

آن مرد انار دارد.

آن مرد بادام دارد.

آن مرد همه چیز(!) دارد

                           آن مرد شرافت ندارد!

 

او را نمی خواهم......

                         هیچ کس نمی خواهد!!!!!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 16:1  توسط عسلی | 

پسر بچه شروری اطرافیان خود را با سخنان زشتش ناراحت می کرد .

روزی پدرش جعبه ای پر از میخ به او داد و گفت:

هر بار که کسی را با حرف هایت ناراحت کردی یکی از این میخ ها را به دیوار انبار بکوب

روز اول پسرک ۲۰ میخ را به دیوار کوبید .

پدر از او خواست که سعی کند تعداد دفعاتی که دیگران را می آزارد کم کند .

پسرک تلاشش را کرد و تعداد میخ های کوبیده شده به دیوار کمتر و کمتر شد

یک روز پدرش از او خواست تا هر بار که توانست از کسی بابت حرفهایش معذرت خواهی

کند یکی از میخ ها را از دیوار بیرون بیاورد .

روزها گذشت تا این که یک روز پسر پیش پدر آمد و ب شادی گفت :

بابا امروز تمام میخ ها را از دیوار بیرون آوردم .

پدر دست پسر را گرفت و به انبار رفتند .

پدر نگاهی به دیوار انداخت و گفت :

به سوراخ های دیوار نگاه کن

دیوار دیگر مثل گذشته صاف و تمیز نیست .

وقتی تو عصبانی می شوی و با حرفهایت دیگران را می رنجانی

چنین اثری بر قلبشان می گذاری

تو می توانی چاقویی در دله انسانی فرو کنی و آن را بیرون بیاوری

اما هزاران بار عذر خواهی هم نمی تواند زخم ایجاد شده را خوب کند .

+ نوشته شده در  جمعه چهارم فروردین 1385ساعت 8:52  توسط عسلی | 
 

"سال نو مبارک "

 

 

دوستای گلم.پاینده باشید

 

"پنج قانون خوشبختي را به خاطر بسپاريد قلبتان را از نفرت پاک کنيد. ذهنتان را از نگراني ها دور کنيد. ساده زندگي کنيد. بيشتر بخشش کنيد. کم تر توقع داشته باشيد. و .... هيچ کس نمي تواند به عقب برگردد و از نو شروع کند "

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 6:36  توسط عسلی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
نوشته ها وننوشته هایم برای تو......

بگو که گل نفرستت کسی به خانه ی من
که عطر یاد تو پر کرده آشیانه ی من
تو چلچراغ سعادت فروز بخت منی
به جای ماه تو پرتو فشان به خانه ی من
به شوق روی تو من زنده ام خدا داند
برای زیستن اینک تویی بهانه ی من

نوشته های پیشین
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
پیوندها
در دیار محبوب همه چیز بوی محبت می دهد
ته مانده های یک مرد
راز نهفته
بغض های قدغن
هواپیمایی وزبان انگلیسی
دختر شب
ملکه ی قصر زیبایی
عشق جاودان
سرهنگ عزیز
زمزمه ی دلتنگی :نام من عشق است میشناسیدم
روزنه( آقای خیاطی)
پویا و خاطره ی عزیز
بی سرزمیتر از باد (آقای مجیدی )
آقا امیر رضای گل
بستنی من
آزاده جون
تصویر آبی ( آقای عادل عزیز )
عاشق عزیز
روابط عمومی دفتر حاجی آقا
ستایش عزیزم
عسل جون ( شیرین تر از من )
پرواز
منتظر عاشق
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ
امید عزیزم
ترش
خيال تنها چيزي كه برايم باقي مانده..
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان