![]() |
![]() |
|
| " عسلی من " |
|
"حلقه ی گرانبها "
روزی دزدی بی چیز به خانه ی یکی از مردان مقدس وارد شد. صاحب خانه متوجه آمدن دزد شد ، اما وقتی فهمید که او و خانواده اش چندین روز است که گرسنه هستند و آن مرد واقعا فقیر است ، به او گفت :" در آن کشو یک حلقه ی گران بها وجود دارد که از آن همسر من است . آن را بردار و پیش از آنکه او سر برسد ، برو .امیدوارم که رحمت خدا شامل حال تو شود ! " دزد نمیتوانست آنچه را با گوش خود می شنید ، باور کند. او پس از آنکه چشمانش را مالید و مطمئن شد که بیدار است به سوی کشو رفت ، حلقه را برداشت و بی آن که وقت را تلف کند ناپدید شد. به زودی خانم خانه سر رسید و متوجه گم شدن حلقه ی بسیار محبوب خود شد. آنگاه در حالی که به شدت می گریست ، فریاد کنان به همسرش گفت : " حلقه ی پنج هزار دلاری من دزدیده شده است ! " مرد پارسا با تعحب گفت : " اما من نمی دانستم که آن حلقه این قدر می ارزد !" سپس با سرعت در حالی که فریاد می کشید ، در پی آن مرد دوید . دزد نیز به گمان آن که صاحب خانه از بخشش خود پشیمان شده است ، سریع تر دوید که در چنگ او گرفتار نشود. سرانجام مرد مقدس نفس نفس زنان به دزد رسید ، پیراهن او را گرفت و گفت : " برادر ، من باید می آمدم تا به تو بگویم حلقه ای که برداشتی بیش از پنج هزار دلار ارزش دارد ، مبادا آن را ارزان بفروشی ! " چشمان مرد بی چیز با شنیدن این سخنان مالامال از اشک شد . او ناگهان خود را رویاروی تجربه ی جدیدی یافت.عشقی که پیش از آن هرگز نظیرش را ندیده بود. همان عشقی که خداوند به تمامی بندگانش نثار می کند.مهر ورزیدن به همنوعان به مفهوم زندگی کردن و حتی اگر لازم باشد مردن در راه آنهاست . چنین زندگی عاشقانه ای روز به روز وسعت و گسترش بیشتری می یابد و به " قصه ی عشق " ماندگاری تبدیل می شود که شگفت انگیزتر از رویاها و پر بارتر از رمان های عشقی خواهد بود.
" دوستت دارم ! "
مرد جوانی از واسوانی عارف و فیلسوف بزرگ هند پرسید: " شنیده ام شما به مردم تاکید می کنید که بارها و بارها به خدا بگویند ، دوستت دارم ! دوستت دارم ! دوستت دارم ! فکر نمی کنید که خدا از شنیدن این جملات تکراری خسته می شود ؟ "
واسوانی به او گفت : " همین امروز چند بار به دوست دخترت گفته ای که او را دوست داری ؟ " پاسخ داد :" خیلی " بار دیگر پرسید : " و دیروز چند بار به او گفتی ؟ " جواب داد : " چندین و چند بار . " افزود : " و روز پیش از آن ؟ " تاکید کرد : " چندین دفعه ! " واسوانی به آن جواب گفت : " آیا او از این که این جملات تکراری را بارها و بارها شنیده ، خسته نشده است ؟ " جوان با اشتیاق گفت : " نه ، هر بار که این جمله را به او می گویم ، از شنیدن آن خوشحال می شود . " واسوانی با ملایمت به او گفت : " تو خود پاسخ سوالت را دادی ! "
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 10:53 توسط عسلی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
نوشته ها وننوشته هایم برای تو......
بگو که گل نفرستت کسی به خانه ی من که عطر یاد تو پر کرده آشیانه ی من تو چلچراغ سعادت فروز بخت منی به جای ماه تو پرتو فشان به خانه ی من به شوق روی تو من زنده ام خدا داند برای زیستن اینک تویی بهانه ی من |
| نوشته های پیشین |
|
دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 |
|
RSS
|